تنها و بی کَس اُفتادم کُنج قفس
من توی این شهر غریبم یه عمر باید بمونم
توی این شهر اَلکی عادت کردم به بی کسی
بیگانه ام تو این شهر نمی دونم از این شهر
بخاطرِ کارِ زندگی اُفتادم تو چاهِ زندگی
در اینجا زندگی ندارم به اینجا تعلقی ندارم
در اینجا معشوقی ندارم در اینجا حتی جون ندارم
به پروازی فکر می کنم به آینده فکر می کنم
به فکر خلاصی از اینجام ولی نمیتونم ، نمیتونم
کاشکی بجای اشکام بالی داشتم به دستام
می پریدم ازاینجا می رفتم ازاینجا
برای کسی مهم نیست که بپرم ازاینجا
چون من تنها مونده ام تنها و بی کس، میمونم
کاشکی بجای خنده هام دوستی داشتم به همرام
با اون خیلی دوست می شدم از اینجا دور، می شدم
عادت کردم به خندیدن یه خنده ی بی اهمیت
خنده ای که کسی رو شاد ، نمیکنه چون همه شادن تو زندگی
کاش از اول می دونستم که اینجایی ها با من بدهستند
من اونا رو می خندونم تا با اونا یکی بشم
من لیاقتی ندارم،که اینجا بمونم چون اونا هم نداشتن، نمی خوان اینجا بمونم
حرفِ دلم تموم شُدِش فِکر می کنم که تموم شدش
می دونم که کسی به حرف دلم گوش نداد برام اهمیتی نداره چون با اون نمی کنم پرواز
من پرواز کردم تو دلم خوشحال بودم تو دلم
ولی فهمیدم ، که من هر جا برم همین طوریست
پس خدا بال نمی خوام من فقط تو رو می خوام
تو رو میخوام خلاصم کُنی خلاصم کُنی و حلالم کُنی
نمیدونی قفس چه شکلیه نمی دونی هوس چه شکلیه
فقط ما اینو میدونیم که فقط باید زنده بمونیم
زنده بمونیمُ درد بکِشیم از زندگی کمَ نیاریم
کم نیاریم از زندگی کم نیاریم تو زندگی
تو زمونه کسی فکر، نمیکنه فقط به پول فکر، می کنه.
رام شاد