به وبلاگ روانشناسی برای تو خوش آمدید
مدیریت وبلاگ را با ارایه نظرات و پیشنهادات خود در جهت هر چه بهتر شدن مطالب وبلاگ راهنمایی نمایید.
با آرزوی لحظاتی خوش و سرشار از شادمانی برای شما دوست عزیز .
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385
- 13:6 - نویسنده : رامتین
داستانی حادثه ای و تا ثیر گذار :
مارتین در آمریکا زندگی می کند ...
یه زندگی خیلی ساده و آروم وراحت در صورتی که در محیطی شلوغ و پُست مدرنسیزم و پر تلاطم زندگی می کند....
او شخصیتش با دیگرانو دور و اطرافیانش فرق می کند...
او بخاطر مشکلات زندگیش خود را در برابر دیگران و آینده اش تنها می بیند ...
مطالعه زیاد می کند و عاشق موسیقی های آرام و زیباست و معتقد است :من هر وقت این موزیکها را گوش میدهم از زندگی حالم دور میشود...
پدرش کارمند یک اداره ی در حال بر شکستگی است ؛ و وضع مالیشون زیاد تعریفی ندارد ..
او زیاد با رفیقانش به گردش و تفریح نمی رود تا پولاش رو جمع کند تا به چیزهای واجب از از زندگیش یعنی برود نیوجرسی شهر "راجرواترز" و "دیوید گیلمور"، آخه اون عاشق گروهPink Floyd و بهترین آرزوش اینه که یکبار دیگه اونا رو از نزدیک ببینه و درصد علاقش رو به اونا بگه...
او کلاس زبان خارجی می رود ((زبان روسی)) چون اون عاشق روسهاست و عاشق حکومت تزاری شوروی بود و تاریخ ارتش سرخ را از بچگی می خوند و دوست داشت...
در کلاس زبان با دختری بنام "پانیمکو"دوست می شود و تنها تفاهم آنها تو دوستی شون این بود که پانی هم توی حزب پینک است و پدرش رئیس بخشی از سفارت خانه ی روسهاست ...
او عاشق پینک است و دوستدار طرفدارانش ....!
.
.
.
او از سیاست متنفر است و مخالف جنگ های پی در پی آمریکا در خاورمیانه ست..
او در اینتر نت با پسری هم سن خودش دوست میشود که ساکن عراق است ولی بچه ی ایران است ...
مارتین از او درباره ی وضعیت سیاسی عراق می پرسد و چیز ناخوشایندی نمیشنود ...
چند روز بعد او پسر به خاطر این که دوست اینترنتیش یک آمریکایی بود ، با اون قهر می کنه و به اون و دولتش فحش میده و...
مارتین هم که از جنگ و بدش نمی آمد ولی از اون جنگ متنفر بود ؛! برای همین ناراحت میشه و حق را به اون میده ...
روز تولدش فرا میرسه و دوست دخترش پانی ، برای کادو و سورپرایز ، 2 بلیط کنسرت "آنادما" را که خیلی دوست داشتند ، می خرد و بهش می دهد..
بعد از کنسرت به رستوران می روند و مارتین جریان را برای پانیکو تعریف می کند و احساسش را می پرسد ...
پانیکو هم می گوید که پدرم قرار است یه سفر بره روسیه و از اونجا بهم قول داده بریم ایران تا شهرهای توریستی اونجا را ببینیم ... من خیلی دوست دارم ایران را ببینم ...
مارتین به پانی میگه ای کاش من هم توان اومدن با شما را داشتم ...
پانی هم با خنده ای تمسخر انگیز میگوید :شرمنده پدرم 2 بلیط بیشتر رزرو نکرده ...
بعد سر مساله ای کوچک و بچه گانه با هم دعوا می کنند و مکان رو ترک می کنند...
بالاخره پانیکو و پدرش و همراه پسر همکارش ، بدون خداحافظی میروند روسیه...
ماتین هم که تا می فهمد پانیکو با پسری میرود که از او متنفر بوده ، و تازه شنیده بود که 2 بلیط دارند ، ناراحت میشه و توی اتاقش خود را حبس می کند...
با گریه به خود می گوید بیا این هم همون ستاره ی تو ، کسی که تو زندگی بهش اعتماد بستی و بهش دل بستی ... !
این هم کسی که روزی مثل پینک تفکر می کرد ...
آری همه کثافتند...
هیچ کی به هیچ کی راست نمی گه ...
و یهو نظرش می خوره به بک گروند کامپیوترش که عکس دوست ایرانیش می افته ...
یادش می افته که اون روز دوستش "رامتین"بهش درباره یزندگی و زندگیش ، چی گفت ...
{بهش گفتم که از چه گروهی خوشت میاد ؟ پوسخندی زد و گفت : هیچ کی !
بهش گفتم مگه می شه من تنها امیدم به زندگیم فقط یک چیزه و اگه اونو نداشتم حال زنده نبودم و تنها آرزوم اینهکه یک روز دیگه "راجر واترز" رو ببینم ... و اون گفت اونا چه سبکی می خونند ؟ درباره ی چی و کی می خونند؟ اصلا معنی شون رو می فهمی ؟
اونا آیا برای ما می خونند ؟! بخاطر ما می خونند ؟! آیا اون اراجیفی که می گن ، واقعیت دارن و اونا ازشون تبعیت می کنند ؟ اصلا آیاتا بحال اونا دردی تو زندگیشون کشیدن ؟ !
شنیدم دیوید گیلمور ثروتمند ترین آدم فلوریداست ... !
او اون همه پول را از کجا آورد ؟! مگه خودت نمی گی که هر کسی تو زندگیش یه هدفی رو دنبال می کنه ؟ !
آیا هدف اون پول در آوردن و مردم رو احمق فرض کردن مردم نبوده ؟!
آیا اون منو میشناسه در باره ما چی می دونه ؟ اصلا آرزوی مسخره ی تو رو می دونه ؟
پسر جان آیا اون همون قدر که تو دوستش داری ،دوستت داره ؟!
آیا اصلا تو او بالا می بینه ؟
یا دت باشه تو زندگیت عاشق کسی باش که اون بیشتر از تو عاشقت باشه..
پس نگو که دوستش داری!
تو از من چی میدونی ؟
اگه من هم تو زندگیم تو شعر و دو آهنگ و در نهایت دو کلیپ خفن مثل اون بسازم ، تو و امثال تو عاشقم می شین ؟ آیا تو عاشق من می شی یا کارام .؟
راستی من اون جوری ام که تو کارم خود رو عنوان می کنم؟!
نه ! یه که تو اونو از نزدیک دیدی ، قطئا اون جوری که تا دیروز می شناختیش نبوده ...
چون تو خودش را نمیشناسی ... و فقط شغلش را میبینی و میشناسی ...
پس برو به کنسرتاش تا با پول تو کلی حال کنه و به همون دولتی که می گه ازش متنفره ، مالیات بده !!!!!!!!!!!
آره برو و جیباش رو پر از اسکناس کن ، چون مالیاتها خیلی گران شده اند ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
.
.
.
یهو بلند شدم و دیدم دیگهظهر شدهدیگه از خودم بدم اومده بود چون تنها امیدام رو توی یک روز از دست داده بودم ...
واقعا ما اینجا بیخودی از بیکاری میاییم و جنگ های داخلی راه می دازیم و بعضی ها اون ور اقیانوس هابیدلیل و ناخواسته وارد بازی شوم ما میشوند ...
کسانی که همشون تا دیروزش یک امیدی داشتند و ...
نا خدا گاه وارد بد بازی ای می شوند ...
...
عصبانی شدم و از خونه رفتم بیرون و سوار ماشین شدم و رفتم واشنگتون دی سی ...
تا به خود اومدم دیدم که همه جام درد می کنه و توی یک سلول زندانی ام ..
بعد دیدم که صدای بابام می یاد ...
پدرم با هزار تا بدبختی منو از اون قبرستون آورد بیرون و یک پاکت بهم داد و گفت برو ...
با پوسخند بازش کردم و فکر کردم که حتما اون دختره نامه داده و به زبون روسی می خواد بهم پُز بده که من الآن ایرانم و این جا خیلی خوش می گذره ... !
تا اومدم بازش کنم ، چون دستم باند پیچی بود و بی حس ، پاکت از دستم افتاد توی شبکه ی فازلاب خیابون ... یهو پدرم منو دید و گفت : چیکار داری می کنی؟ توش بلیط هواپیما و بلیط کنسرت لایو پینک فلوید بود ...
دوباره پوسخندی زدم که برو بابا ، پینک که سالهاست از هم دیگه جدا شده ...تازه تو پولش رو از کجا آوردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پدرم بغض کنان و عصبانی ، ذفریاد زد اون تموم حقوق این ماهم بود لعنتی ، مادرت اصرار کرد تا این سورپرایز رو بهت بدم تا از این حالو اوضات بیای بیرون ...
من که دیگه فهمیدم داره راست می گه در جا پریدم و از حفره ی خیابون رفتم تو و رفتم پیداش کنم ...
دیدم که یه پیرمرد کولی ، اونجا تو این بو گند نشسته و داره برای خودش ساز دهنی میزنه . رفتم و بهش توجهی نکردم و لی اون انگار من و پانی رو می شناخت یا ما رو دیده بود ...
و تمام عقاید منو از حفظ بود ...
بود انگار بلیط کنسرت پینکه که داره مثل آدمای استرس دار می دوه دنبالش ...
بیخیال بیا و پیش من ... بیا من چند روزه که آدم هم ندیدم ...
نا امیدانه و کنجکاو رفتم سمت اون ...
زندگی نامش رو برایم گفت ... خیلی چیزها رو برایم بازگو کرد که شماها لیاقتش رو ندارین !!!!!!!!!!!!
حوصله ی بیانش هم ندارم !!!!!!!!!!!!!!
آری او هم توی یک گروه قدیم انگلیسی بنام سوسکها فعالیت داشته و معتقد بود که هر چیزی ،هر کسی ، هر گروهی ، یک روز نقطه ی شروع و نقطه ی اوج و تا میاد لذتش را ببرد با مخ میاد پایین چون نباید پایین خود را می دید و لذتش را ببرد و ...
و حالا نقطه ی مرگ من این است ...
روزی برای خودم کسی بودم ، روزی خودکاری می خریدم و تا شب تموم میشد ، چون مشغول امضا دادن به مردم بودم ...
اتفاقا من به یکی از استادانم که در آن زمان خیلی معروف تر بود و نقطه ی مرگش به این زیادی ها نبود ، چون هیچ وقت بر نمی گشت تا ببیند که در حال کجاست تا مغرور و یا حول شود و از همون اول گوشه نشین و اینجا نشین بود و با پوسخند بهم گفت تو هم یک روز میای این جا میشینی ..!
و ثروتت و محبوبیتت روزی بپایان می رسد و فقط این خودت هستی که بدبخت می شوی ، چون اصلا وقت نکردی در اون مدت خودت را عادت دهی و خود را به محیطهای دیگر وقف دهی و این نقطه ضعف توست ...
و غروری در حال تو میبینم که همین وسیله ای برای دخمه نشستنت می شود .. !نقطه پایان و...
آری ! اون راست گفت من همه چیزم را برای همه چیزم از دست دادم و در نهایت در اینجا نشسته ام و کسی را نمشناسم و کسی مرا نمی شناسد ...
تو ای جوان الآن اگرچه عجله داری ولی بدون که روزی در اینجا می شینی و از بیکاری خواهی مُرد... !
من که اشکم در اومده بود !نشستم کنارش و وضعیم را برایش شرح دادم و دید که من کسی نیستم که بخوام سر از اینجا در بیاورم ...!
همین که داشت از کنارش نوشیدنی میریخت دید که اون پاکت من هم شانسی در کنارش افتاده ...
برداشت و گفت ای جوان الآن که آرزوی دیدنش را داری آیا آن روزی که مثل من خواهد شد هم می روری بسرغش تا کمی او ا از تنهایی نجات دهی تا بیشتر در این دنیای پر از اندوهش بیشتر عمر کند ؟؟؟؟؟؟؟
گفتم آره شاید ... آخه من اصلا اونو نمیشناسم ...
نمی دونم که چه تفکری داره ؟
نمی دونم که با این پولی که دارم برایش هدر میکنم ، با این پول چیکار می کند ؟
واقعا آیا منو دوست دارد و خواستار افکارم هست ؟ برای مشکلاتم ارزش قائل می شه ؟
نه ! من که فکر نمی کنم ... من فقط برای اونا وسیله ای هستم مثل کلیپ زندگی خودش : THE WALL مغز کرمی ها ...!
ازش گرفتم تا بروم و تا اومدم او را ترک کنم گنم : من هم ارزومه اونا رو از نزدیک ببینم ... اونا هم وطنمن ، الونا همکاران قدیمیمن ، اونا ...
من از روی دلسوزی نمی دونم که چی شد ... یهو بهش دادم و اومدم بیرون..
دیگه من نا کام شدم چون دیگه پدرم از این ولخرجیها نمی کنه ...
اصلا اگهالان برم خونه و بگم که نرفتم ، اونا منو می کشند..!
داشتم عین احمقا خیابونا را متر می کردم تا اینکه یه لیموزین اومد جلوم وایساد و شیشش پایین اومد و مردی خو تیپ و ... گفت آقای مارتین گیتس؟ گفتم بله !گفت می تونم وقتتونو بگیرم ؟ گفتم لابد از طرف پدر پانیه یا از طرف خانئاده ی اون پسره مارکوس !
یا شاید هم خود پینک فلوید اومده دنبالم ؟
نهبابا این که فیلم نیست ؟! و همه چیز اونجوری باشه که توقعش رو داریم ....
پس یعنی کیه ؟
شاید هم ...
خلاصه سوار ماشین یارو شدم و رفتم تو راه یارو با زبون روسی پرسید که زبون مارا بلدی ؟ ما احمق نیستیم و میدونیم که تو و خانواده ات روس هستید و الآن خانئاذده ات به روسیه رفته اند ...
چرا تو نرفتی ؟
ماموریتت چیه ؟ که موندی ؟ پدرت تموم حساباشو بسته و تموم اموالشرو فروخته و رفته ...
نگو که نمیدونی یا اونا خانئاده ات نیستند ...
چون اصلا بهت نمیاد که تو این سن با یه گوله مید این وطن کشته شی ...
چرا الآن آمریکا این ؟
بابات تو میامی چی کار می کرد ؟
راستی نا گفته نماند که وکیل خائنتون همه چیز را به ما ، قبل راز مرگش گفت ...
راستی من توی C.D.A هم آشنا دارم پس برای من نقش بازی نکن قبل از مرگت ...!
دیگه اشک تو چشام جمع شده بود ...
فهمیده بودم که اونا منو با خانواده ی پانی عوضی گرفته اند .. لابد اونا هم ما رو با دیده بودند ...
نمی دونستم و نمی تونستم به اون قشنگی روسی صحبت کنم ...
فقط سرش داد زدم و گفتم زودتر منو بکشید چون اصلا تمایل ندارم زنده بمانم و زندگی کنم ...اون پوسخندی زد و گفت این نقشا برامون تکراریه چون وکیلتون هم همین رول رو بازی کرد...
ما کاری باهات نداریم ، فهمیدیم که تو رو اشتباه دنگرفتیم از این حرفت و از این زبونت که روسی بلد بودی ، فهمیدم که تو رو درست آوردم...
راستش رو بخوای شک داشتم و تو زبون منو فهمیدی و این جملات را گفتی ...
حالا بگذریم ...؛ ما با تو کاری نداریم و فقط می خوایم تو رو با پول خودمون با هر تجهیزاتی که بخوای ، می فرستیمت به کشورت ...
قبوله ... حتی می تونم بهت قول نامزدت هم بدم ...
یا رفیقت .. خوبه ؟!
فقط پسر جان خودت رو برامون لوس نکن و خودت می دونی که همین الآن باید بفرستیمت ، تنها چون سِریه...!
یا می ری و یا به سرنوشت وکیل بابات دچار میشی ...
من با گریه گفتم من اونی ایستم که شما می خواین ...
کارت منو ببینید با فامیلی اونا اشتباه گرفتید ...
تازه این " گیتس" هم فامیلی من نیست و فامیلی اوناست ، چون من اونا رو می شناختم ، گفتم که منم ...
اون گفت : اولا که پسر جان تو فکر می کنی که همین یه فامیلی یا این یه شناسنامه را دارین شماها ؟!!!!!!!
نه پسر جان من احمق نیستم !من قاتلم !یا شاید هم یه پولداری که قصد داره تو رو به مملکتت برسونه ....!!!!!!
من بهش گفتم من مارتین رجپسون هستم ... اونا هم خانواده ی دوست دخترم هستند و الان من دیگه با اونا کاری ندارم ...
اون با پوسخند بهم گفت که داشتم می گفتم دوما: چه عجب که تو با فامیلی حقیقیت لو رفتی ....
آفرین که دیگه قصد دروغ گفتن رو نداری آقا ....
من کم کم فهمیدم که باز اشتباه کردم ...
یه مرد سیاست مدار یا مافیایی یا یه چیزی مثل اینا ، با تشابه اسمی این شرایط پانی اینا رو داراست و اصلا ربطی به پانی اینا نداشته ...
تا فهمیدم ،خونسردیمُ حفظ کردم و رفتم تو حال گرفتن اونا ... اصلا برام مهم نبودکه چه بلایی سرم خواهد اومد .. چون اولا که اصلا برام مردن مهم نبود ، دوما که هرچی میخواستم آینده نگری کنم یا حدس بزنم برعکس پیش میومد ،پس خودم رو زدم به بی خیالی ، چون می دونستم که هر چی بگیم که الآن این اتفاق می افته ، اون اتفاقی خواهد افتاد که اصلا فکرش را هم نمی کردیم ... !!!!!!!!!!!!!
.
.
.
خلاصه ماشین گشت پلیس شانسی آژیر میزنه تا جلوییمونو بگیره ولی راننده ی ما می ترسه و فرار می کنه و اون پلیسه میاد دنبال ما و ...
خوبه نه ؟ ای کاش این جوری می شد ...
ولی نه این جوری نشد ...
من قبول کردم و گفتم باشه میرویم روسیه و از اینجا هیچ چیزی نمی برم و به کسی نمی گویم ...
فقط شرطی گذاشتم ... دقیقا مااز دم سالن کنسرت پینک فلیود رد شدیم و گفتم که اونجا وایسین ومن برم تو ... چون آرزومه ...
چون من فکر می کردم که الآن میگه نه چون تو اون شلوغی منو گم می کنند و ... ، ولی قبول کرد و گفت برات متاسفم که اینقدر دلت خوشه ...
برو و من می خوام یه بار تو زندگیم به یکی اعتماد کنم .. کاری نکن دفعه ی بعدی اون یکی رو بکشم و نذارم حرف بزنه ....
خلاصه بهم یه لباس شیک دادن و رفتم به مکان آرزوهام ...
آخه بعد از این همه سال اونا باهم متهد شده بودند ...
رفتم و اتفاقا اون آهنگ مورد علاقه ی منو خوندند ...
و آنقدر از خود دور شده بودم که فراموش کردم که الآن خوشیهام به اتمام می رسه و هر لحظه امکانش هست که تو این سن بی دلیل کشته شم ...
.
.
.
فکر می کنید چی شد ؟
بذارین بگم ...
اونا اون فرد اصلی رو پیدا کردند ولی به من نگفتند تا ببینند تا انگیزه ی من این کارم چی بوده ...
برای همین مجبور شده بودند که اونو بکُشند تا قضیه لو نره ...
من هم باید می کشتند چون من قیافشون رو دیده بودم ...
ولی یادتون نره که من سابقه ی سیاسی داشتم و همین یک روز هم نمیشه که از زندان آزاد شدم ...
و این موقعیت خوبی برام بود از هر لحاظ ...
از خود بی خود شدم با شنیدن اون آهنگها ...
رفتم با راجر و دیوید عکس گرفتم ...
بعد فریاد زدم و حمله کردم به ماشین اون خرابکارا ...
اونجا هم شلوغ شده بود ... همه ریختند سر اون روسا و اونا به قصد کُش زدیم و ...
باز لحظات از دستم در رفتند و نفهمیدم چی شد ...
تا چشمم رو باز کردم ، دیدم که کنار خواهرم در خونمون خوابیدم ...
خواب ندیدم چون همه جام درد می کرد و تموم عکسها را روی میز کنار تخت خواهرم انداخته بودم ...
اونا بهم یه گردن بند هم داده بودند و گردنم بود ...
.
.
.
همه چیز رو فراموش کردم چون دیگه 2 سال گذشته بود ومن دیگه شده بودم یه مرد ...
اتاقم رو عکسهای پانی و پینک فرا گرفته بودند ...
رفتم و تو یه شرکت مشغول بکار شدم ...
تا اینکه آوازه ی جنگ آمریکا با ایران شروع شد...
همه ی کارمندا تظاهرات می کردند که ما جنگ نمی کنیم و...
من هم چون کارمند دولت بودم اگه صدام در می یومد همونجا اخراج می شدم و...
برای همین خیلی ها از بالاهام اخراج شدند و من جاشونو می گرفتم و...
فقط در جوانی یه سابقه داشتم که اون هم تو اون اوضاع و احوال زیاد مهم نبود و... شرکت می خوابید ...
تا اینکه از ارتش همه ی شهرها اعلامیه زدند کهارتش امریکا ،سرباز می خواهد ...
اونا همه جور امکانات بهمون می دادند !، چه فایده که امکان داشت که زنده برگردیم ،یا نه؟!؛
من خودم رو درگیر این مسخره بازیها نمیکردم ،چون کارم رو دوست داشتم...
و حرف هیچ کس رو گوش نمی دادم...
تو این روزای خوب کاریم ، یه روز تلفنی از ایران بهم شد ، بله پای خط پانی بود ...
من یهو تموم زیر پام خالی شد ...
بقیش رو نمیگم چون داستان گریه دار می شه ...
آری من حرفاش رو فراموش کردم و به زندگیم ادامه دادم ...
یک روز فرمانده ی یک ارتش اومد تو شرکت و خود شخصا می اومد و پرزنت می کرد ...
و چون اوضاع اقتصادی مملکت رو به کاهش بود ما رو فرستادند به یک شهر دیگه ...
توی هواپیما بودم به سمت شهر دیگه در جنوب غرب امریکا که هوا پیما خراب شد و در حال سقوط ...!
آری من سالم از اون فاجعه بیرون اومدم و شانسی توی جنازه هایی که از لاشه ی هواپیما می کشیدند بیرون ،جسد راننده ی اون روسها رو دیدم ...
تنم یهو لرزید ...!
من فورا به سازمان رفتم و خواستم تا مرا به جای دیگر انتقال دهند ..
در راه ،این بار با مترو رفتم ... اون پیرمرد رو که در آن روز با لباسی ژنده و ساز دهنی میزد ، را دیدم که خیلی سِنتیمنتال نشسته و گویی که رئیس بورس کل آمریکا باشد ! نشسته بود و رفتم سراغش و بهش گفتم منو میشناسید جناب ؟ فکر میکردم که الآن خود رو میزنه به اون راه و میگه نه و یا اصلا اون روز اصلا کسی را من رصد نکردم و خواب بوده ...
ولی گفت سلام و منو شناخت و گفت می بینم که تو نقطه ی اوج زندگیت هستی ... مواظب خودت و تصمیمات باش که اگه قدری غافل شی زندگیت دگر گون میشه ...
من با سر حرفش رو تایید کردم و پرسیدم که چرا یهو تریپش عوض شده ؟
گفت زندگی هیچ وقت به آدما نمی گه چه بلایی سرشان می آید ...
من بعد از رسیدن به دیوید ، سهامی را ازشون گرفتم که از انگلستان آورده بود و مال کارخانه ی پدرم بود و سهم ارث من بود و اون آورده بود و می دونست که مرا در آمریکا پیدا می کند و ...
و من همه ی اینا رو الآن از تو دارم ...
یهو کارت خود رو بهم داد و بهم گفت بیا حتما اوضاع کشور یه خورده بهتر شد ،حتما بهم یه سر بزن ...
تو رو من جز شریکانم و وارث خود خواندم ...
من که بعد از خودم کسی رو ندارم ...
فرزندی ! همسری ! دوستی ! و... و نمی خوام که بعد از من ثروتم برسه دست دولت ...!
من هم خوشحال شدم و....
به مقصد رسیدیم و از هم جدا شدیم و رفتیم پی کار زندگیمون ...
مثل همه ی آدمایی که از آسمون اگه نگاه کنیم : چند نقطه ای هستند که مثل مولکول بیخودی در حال حرکتند و تولید مثل ... ((درست مثل باکتری ))
ما در روز خیلی ها را می بینیم در اطرافمون ولی با هم نوعمون نه صحبتی ، نه سلامی و نه !
شاید مثل الآن من زندگیتون دگرگون بشه ....!!!!!!!!!!!!!!
پس ببین که در روز ما چقدر از موقعیتهای خوب زندگیمونو از دست می دادیم و می دیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!
آری هی به هم تنه می زنیم و از کنار هم با بی اعتنایی رد می شوییم...
آری اینجا آمریکاست ....
آری اینجا زمین است ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
.
.
.
بالاخره هوایی شدم و کارم رو از دست دادم ...
و رفتم دنبال اون پیرمرده ...
حتی من اسمش هم بلد نیستم ...
خلاصه بعد از چند ماه بیکاری و الافی ، فهمیدم که اون مُرده و تموم اموالش رو دولت ضبط کرده چون وصیتی نکرده و فقط اون روز بیانی گفته بود ...
با افسردگی می رم سر قبرش ...
و بعد می رم سمت خونم ... و به مادر مریضم سر بزنم ...
توی راه خیلی محکم به یکی تنه می زنم و خودم رو می زنم به اون راه و به راهم ادامه می دهم ...
رسیدم به خونه ، دیدم که مادرم وخواهرم در حال عزاداری اند ...
گویی اون سازمان قبلی ام را بمب می گذارند و همه ی کارمند های اون جا می میرند و خانوادم فکر کردند که من هم جز آنهام و... و تا پدرم می فهمد ، سکته می کنه و میمیره ...!!!!!!!!!!
من دیگه نون آور خونه وادم هم شدم ... !!!!!!!!!!!!!!!!
من آیا می تونم از پس خودم بر بیام ؟ چه برسه به دو نفر دیگه ..!
اصلا من چرا نمی میرم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!!
عین احمقا تو خیابونای خلوت و سرد ، قدم می زدم ..
تا اینکه یه ماشین اومد و جلوم وایساد ، کارتم رو دید که سابقه ی خرابکاری دارم ، منو بردند به ادارشون ...
هم گفتند شما از اون جا اخراج شده اید و بعد می روید و در اونجا بمب می زارین و... شما به جرم خرابکاری بازداشتید .... !!!!!!
من مثل the wall مثل اون آهنگ hello hello اصلا نمی شنیدم که چی می گن و فقط می خندیدم ...
اونا می گفتتند آیا شما خود را زده اید به دیوانگی تا از جرمتون فرار کنیدو...
دیگه نمی شنیدم چی میگن و فقط بهش خیره شده بودم ...
یهو دیوونه شدم و با مشت زدم تو صورت یارو و دیگه نفهمیدم چی شد ...
منو بردند دادگاه ، هنوز شروع نشده گفتم ببینم بیخودی کاغذاتونو تو این وعض مملکت حروم نکنید ، ببینم لیست گروه اعزامیتو که پر نشده ؟؟
من هم می خوام داوطلب بشم ... از اون افسره هم معذرت خواهی کنید و بگین منو حلال کنه و اگهخ از جنگ برگشتم تموم جوائزی که به من می دهید را به او تقدیم می کنم ...!!!!!!!!!!!!!!
آری راهی ایران شدیم ... برنامه از این قرار بود که 3 گروه بودیم و 3 اردوگاه نظامی که از غرب و شرق و جنوب حمله می کردیم ...
من تو لیست شرق بودم یعنی توی اردوگاه افغانستان...
انگلیسیها با ناو هاشون از جنوب و هم تیمیامون هم از غرب (عراق) حمله ور شدیم ...
تازه اگه روسیه هم مشارکت می کرد با ما ، او هم از شمال حمله میکرد که خودش رو کشیده بود کنار ...
من بی دلیل و بی هدف ایرانی ها رو می کشتم ...
تموم عقده های این چند سالم رو روی اون بدبختها پیاده می کردم ...
خیلی ناجور حتی اسیرهامون هم من ، می کشتم ...
فقط سپرده بودم که سرچ کنند خانواده ی پانی ایران هستند یا نه ؟!
ما هی شبیخون می زدیم و با موشک هامون، ایرون رو ویرون کردیم و زمینی هم حمله می کردیم ...
ما دستور داشتیم که کسانی که با این مشخصه که در دست داشتیم را بد فرم بکشیم...
که متاسفانه یدونه از اونا به پست من نخورد ...
یادش بخیر یه دختره بود تقریبا همسن و سالهای خواهر من تقریبا 12 ساله بود که خوابیده بود تو اتاقش ،که ما یهو با گاز حمله کردیم مادرش رو با توپ بچه پُکوندند... من به بچه ها گفتند بچه ها وایستید بینیم این بچه ننش رو پیدا می کنه ؟!
دختر بیگناه چیک چیک اشک می ریخت و تیکه های مادرش رو نگاه می کرد ،اتاق رو خون گرفته بود ... .و اون شوکه شده بود ، از پشت یه خشابم رو روش خالی کردم ...
چه حالی بهم داد !!!!!!!!!!!
یا یه خانواده تو ماشینشون گیر کرده بودند ، ماشین باک سوراخ شده بود ، یکی از سرژوخه ها می خواست اونا خلاص کنه ولی من نذاشتم و ماشین آتیش گرفت و همه جیق می زدند و درخواست کمک می کردند ... داشتند جزقاله می شدند...
دو سه تا از افسران مکزیکی ، به یه دختره تجاوز کردند ، کهمن دیگه از خودم بدم اومد ... رفتم هر سه تا شونو کشتم ...
و فرار کردم ...
آره به قول مافوقمون اگه نکشیم ،کشته می شیم ...! آخرش من نفهمیدم که اون زبون بسته ها مثلا می خواستند با چی ما رو بکُشند؟!
ولی من می زدمشون و بهشون رحم نمی کردم ....
.
.
.
آره ، آدم کثیفی شده بودم ...
هممون اینجوری بودیم ...
به زور اومده بودیم تو این خراب شده ...
ما الکی برای کسانی که ازشون متنفر بودیم باید می جنگیدیم !!!
بعد خودشون تو کاخ خودشون نشسته بودند و به عیش و نوششون ادامه می دادند... به قول اون پیرمرده ،اصلا برای اونا مهم هست که من الآن بمیرم یا نه !!!!!!!!!!!
چیکارکنم ؟ راهی جز کشتن این بی گناها نیست
من در اصل یار این مردم بودم و با اون کاخ نشینه دشمن !
هرچند که این مردم هم موافق با جنگ نیستند و مجبورند بجنگند و وارد بازی ای شده اند که اون بالایی ها برنامه ریزی کرده بودند و خودشون فرار کرده بودند...
آره ... آه که یکی از اونا ببینم ... میدونم چیجوری بزنمشون ....!!!!!!!!
مثل اینکه جنگ داشت تموم میشد و یا تموم هم گروهیام زخمی شده بودند که ما قرار بود برگردیم ....
آخرین ماموریتم با همراه 14 نفر بود که می خواستیم به یه خونه حمله کنیم که 2 نفر ساکن داشت که گویا مسلح بودند ...
گویا یه پسر بود هم سنای خودم ... تو اتاقش نشسته بود و داشت آهنگ گوش می داد ...
جالب اینه که داشت آهنگ گروه مورد علاقه ام را گوش می داد ...
آفرین به ایرانیها ،ایناهمگروه های ما را گوش می دهند ...
دو، سه تا اشک آور به اتاق مجاورش انداختیم تا اونجا فرار نکنه ...
ما حمله کردیم اون بلند شد و یه کُلت دستش بود و داشت به سمت مهمان خانه پناه می برد که از 5 جهت هممون زدیمش ....
{{شرح موضوع : دو نفر از درب ورودی به خانهحمله ور می شوند و مادر را می کشند ، دو نفر از پنجره می روند تو اتاق خواب پدر و مادرش ، دو نفر از پنجره ی آشپزخانه ... ما هم از پشت از پنجره ی اتاقش حمله می کنیم ... دوتا از انباری و دیگری هم از اتاق مجاورش ...
هدف در وسط به سمت درب خروجی و آشپزخانه و اتاق مهمان خانه می رود و تا از کنار اتاق خواب پدر و مادر، رد می شود با تیر می زننش ... همونجا رو پله ها می ایستدو همه از همه جناح می زننش ... فکر کنم بیشتر از 100 گوله بهش اصابت کرد ... !}}
سر ِ اون نمی دونم که چرا اینقدر ناراحت شده بودم ... !
توی اتاقش قدم زدم یه چیزه خیلی باور نکردنی دیدم ...
دور تا دور اتاقش رو عکسای پینک فرا گرفته بود ...
آری گویا او هم از طرفدارانش بوده ... هم گروهی من ...
هم فکر من .... یه عکس دخت هم در گوشه ای از اتاقش بود که اسمش هم تقریبا شبیه اسم پانی ِ من بود ... چهرش هم کُپِ اون بود ... اونجا به اینگلیسی ،غلط غلوط نوشته بود تنها آرزوی من دیدن توست دیوید گیل مور ، هرچند آنقدر فاصله ها زیادند که دیدنت را محال می کند ... پس من عکست را بر قلبم غنیمت می شمارم و این بهترین توست !، چون مناون جور که دوست دارم ،تو رو در ذهنممی سازم تا هیچ وقت از تو دلگیر نشوم!!!!!!!!!!!!!!
آیا واقعا تو همینی که هستی ؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟
امیدوارم که این چنین باشی .....
بعد عکس خودم رو روی وال پیپرش دیدم ... آخ ! اون همون ایرانیست ... من اینو میشناسم .... !!!!!!!!!!!!!
این همون دوست ایرانیمه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اون اینجا چیکار می کنه .....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
آخ !
او هم مثل من عشقی داشته ، امیدی داشته ، اهدافی داشته ، بعد به دست بهترین دوستش کشته شه !!!!!!!!!!!!
آیا اون یه روز اینو پیش بینی نکرده بود ؟!؟!؟!؟!؟!؟!
و به من فحش نداده بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
آخ ! اونروز پانی بهم گفته بود که پسری را می شناسم که تو را می شناسد و عاشق توست و برات نگران ... !!!!!!!!!!!
اون پسره بهم خیلی حال داد و نگذاشت تا مارک منو اذیت کنه ...
آخ ! خدا چرا من ؟چرا این ؟ آه ...............
این هم سرنوشتی که هیچ وقت فکرش هم نمی کردم !!!!!!!!
با گریه رفتم سمت جسدش تاببینم تا زندست یا نه ؟
اون ضد گلوله تنش بود ولی موثر نبود ...
این کُلت نبود و فقط یک فندک بود ....
داشته میرفته تا برای مادرش شومینه را روشن کنه و از بودن ما خبر نداشته .....
من دیگه نتونستم جلومو بگیرم و اشکام دراومد ...
بغلش کردم ...
می خواستم زنده ببینمش ...
یهو کامپیوتر آهنگ Hello Hello پینک را play کرد ...
من .
.
.
.
اون و خانوادش رو با مراسمی بزرگ ،خاک سپاری کردیم ...
چقدر با مافوق هایم سر صلیب نذاشتنش دعوام شد ....
آخه اون مسلمون بود و...
می خواستم حداقل برای دینش و همون اامیدهای درونیش ،احترام بگذارم ...
فرداش فهمیدم که پانی ِمن هم مُرده ...توی کویت ...
آدرس دوست دختر بهترین کس زندگیم ُ،پیدا کردم تاحداقل تو رو از دست ندهم و نمی خواستم بفهمی که من قاتل نامزدت هستم پانیذ.!!!!!!!!!!!!!!!
مرا ببخش...............
من تو رو می برم یه جای دور تا همه چیزرا فراموش کنی ...
نه ایران، نه خاور میانه، نه آمریکا ، نه انگلیسو نه روسیه ...
بریم اروپا ...
آری قبرس پیش خواهرت در کشوری آرام و بی جنگ ...
این بود زندگینامه ی من ... بنا بر اصرارت...
حالا بیا بریم من یه بدهی به همه ی ارواح دارم ...
راستی اسمش چی بود؟" رامتین".
مارتینگیلمور و راجرواترز را به ایران بر سر مزار رامتین آورد و کنسرتی زنده برگزار شد .... و اون از قضیه ی سهام کارخونه ی آقای مکارتی با خبر بودند ... وصیت نامه را ارائه دادند و مارتین و پانیذ ،دوست دختر رامتین ، تا سالها با هم ثروتمند زیستند ...
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385
- 11:23 - نویسنده : رامتین
ستایش کنم ایزد پاک را که گویاوبینا کند خاک را
مهدی اخوان ثالث از شعرای توانای معاصر بوده که علی رغم پایبندی به دین مبین اسلام به سنتها و فرهنگ های اصیل گذشته باستانی خویش همچنین کین زرتشتی عشق می ورزیده و بدان افتخار کرده و بر همین اساس است که عنوان اخوان ثالث را که به معنی سوم برادران می باشد برای خود برگزیده چراکه بنابراعتقادات زرتشتیبعد از مرگ زرتشت سه نفر از صُلب ویبه فاصله ی هزار سال متولد می شوند که اولین آنها که بعد از مرگ زرتشت در هزاره ی اول متولد شده ، ظهور می کند اوشتار یا هو شیدر می باشد ، دومین آنها که در هزاره ی دوم ظهور کرد اوشتار ماه یا هو شیدرماه می باشد و سومین ومهمترین ایشان که در هزاره ی سومظهور خواهد کرد شخصی خواهد بود که در جزیره ی چیچست آذربایجان غربی از رحم زنی که از نژاد زرتشت می باشد متولد خواهد شد که وی منجی و موعود آخرالزمان خواهد بود که به نام مختلفی از وی نام برده شده که در اوستا به نام سوشیاست یا سوشیانس بودهو در کتاب زندوپا زند نیز به نام بهرام و رجاوند می باشد. وی همان شخصی است که همه ی ادیان آسمانی و غیر آسمانی اعم از اسلام ، یهود، مسیحیت و بودا و هندوئیسم بدان معتقد بوده و کتابهای زیادی راجع به آن نوشته شده است و بر همین باور است که مهدی اخوان ثالث خود را سومین
ایشان بمعنی سوشیانس نامیده تا بلکه با اعتقاد خودبتواند نور امیدی در دلهای مأیوس ایرانیان بتاباند . مخصوصا در شعر باغ من خود کهشاعر، علی رغم اوضاع نابسامان ایران در دهه ی 30 و یاس و نا امیدی مطلق با این وجود فصل پاییز را که نمادی از کشور ایران است، پادشاه فصل ها می خواند که با اسب یال افشان زردش ، گسترده ی تاریخ بشریت را در می نوردد و داستان از میوهای سرگردان سای خفته ، می گوید که با وجود آن همه ی تاثیر گذاری در تاریخ علمی جهان زمان خود و بعد از خود اینک در تابوت پست خاک آرمیده اند.
اخوان همچنین در شعر زمستان خود انتقادات سخت و کوبنده ای نیز نسبت به اوضاع و احوال زمان خود داشته و هیچ امیدی نیز به آینده ندارد، چرا که از نظر او هوا بس ناجوانمرده سرداست و هیچ کس سلامت را پاسخ نخواهد داد.